________ تولد دوباره ___________

.....................آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم...........................

فرشته بگو امین (1)

خیلی وقت بود که به وبلاگم سرنزده بودم واضح تر اینکه وقت بیکاری ندارم الانم از خواب و استراحت خودم بریدم .... لذتی که از تک تک لحظات زندگیت می تونی ببری در لبخند فرزندت خلاصه میشه... لذتی که خستگی سالها را از تنت بیرون میاره...

واقعا زیباست ... لذت بخشه

تنهامساله ای که ادمی مثل منو رنجورو غمگین میکنه فاصله گرفتن از هر اون چیزی که دوست داشتم و سالها با اونها زندگی کردم ... یکی مثل من که تمام امور به میل و سلیقه اش اداره میشود حالا باید همه چیز رو سنجیده و به میل و طبع فرزندانم اماده کنم و شدم در اختیار بچه ها

حالا می فهمم مادر وپدربیچاره ام چی ها کشیدن

میگن ادم تا مادر یا پدر نشه معنی پدر مادر بودن رو درک نمیکنه به والله راست میگن

از خدا بخوایم فرزندانی صالح و سالم به همه ما بده و ما را برای پدر مادر هامون بچه های خلف قرار بده.....قدر چیزهایی که داریم بدونمیم ...

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت و دوستت داااااااااااااااااااارم 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 3:46  توسط دنيا   | 

محمدطاهای مامان

9w4t26t3n9vk7zqyy8q.jpg


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 4:54  توسط دنيا   | 

قصه زن و مرشد

روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید.   نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند
 

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه
 

دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه


 

فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".

مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....


 
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر

آن زن و بجه هایش چه آمد.
 

روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده  و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
 

سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم
 

و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.

مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

 

نتیجه:

 هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 12:36  توسط دنيا   | 

متن کنده کاری سنگ قبر حضرت رقیه (ع)

حضرت رقیه

زائرین قبر من این شـام عـبرتخانـه اسـت
مدفنم آباد و قصر دشـمنم ویـرانه اسـت
دخترى بودم سه سـاله دستــگیر و بی پـدر
مرغ بی بـال و پرى را این قفس كاشانه است

داشتم من بسترى از خاك و بالینى ز خـشت
همچو مرغى كو بسا محروم از آب و دانه است
تكیه میزد او به تخت سلطنت با كبر و وجـد
این تكبر ظالمـان را عـادت روزانـه اسـت
بر تن رنجور مـن شد كهنـه پیراهـن كـفن
پر شكسته بلبلى را ایـن خــرابه لانه است
محو شد آثـار او تـابنـده شـد آثـار مـن

ذلت او عـزت من هـر دو جـاویدانه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:29  توسط دنيا   | 

مطالب قدیمی‌تر